آنقدر خالی شده ام از خودم از حس زندگی از هر چه بودن
که تعجب می کنم چطور هنوز جسمی دارم
Wednesday, September 15, 2010
گاهی آنقدر خسته می شوی از ایستادنت، از تاب آوردنت از بودنت که حتی نمی خواهی بنشینی می خواهی زانو بزنی، بشکنی، بریزی بخوابی برای همیشه
Monday, August 16, 2010
اینکه وسط گرمای تابستون دنبال یه تیکه آفتاب بگردی که گرمت کنه مشکل مریضیت نیست، یه تیکه آفتاب قحط شده
Wednesday, August 4, 2010
صدای موسیقی را تا آخرین حد بلند می کنم شاهین فریاد می کشد صدای شکستن بغض میان صدای فریاد شنیده نمی شود
Saturday, July 31, 2010
بزرگترین خیانت آدم در حق خودش باز کردن دریچه هایی است که سالها به روی دیگران بسته وقتی تنهایی ات را در معرض حضور قرار دهی باید تاوان شکست حصار تنهایی را بپردازی
Monday, July 19, 2010
بازیگر خوبی شده ام این روزها همه جا و پیش همه در حال بازی کردن هستم بازی نقش خودم، خود قبلی ام خوب بازی می کنم با صدای بلند حرف می زنم، جوک تعریف می کنم، شادم، حتی می خندم تنها که می شوم از نقش بیرون می آیم چقدر خسته ام، کاش می توانستم بخوابم
Wednesday, July 14, 2010
می دونی اینکه آدم دلتنگ کسی بشه یعنی چی؟ اینکه همه وجودت بشه دلتنگی یعنی چی؟ اینکه دلتنگی مثل آمپول دندونپزشکی جسم و روحت رو بی حس کنه یعنی چی؟ می فهمی؟ نه به قول خودت تو نمی فهمی