Tuesday, November 2, 2010

چرخیدم، چرخیدم، می چرخم، می چرخم
دور خودم
دور این هم سوال بی جواب
رفتم، آمدم، آمدم، برگشتم
می روم، می آیم، نمی روم، می آیم، فرو می روم
در خودم
سرم به دوران افتاده
حالا نمی دانم این "من" چیست؟
روح سرگردانی که قالبش را جایی گم کرده؟
جسم متحرکی که روحش را ناکجایی جاگذاشته؟

Tuesday, October 26, 2010

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته
روباه گفت: نمی توانم بات بازی کنم، هنوز اهلی ام نکرده اند آخر
اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی که پاک فراموش شده، معنیش ایجاد علاقه کردن است
.
.
.
روباه گفت: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی اش کرده ای مسولی. تو مسول گلتی
شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسول گلمم
.
.
.
روباه نمی دانست، شازده کوچولو خلبانی را ملاقات خواهد کرد. خلبان نویسنده است و تمام حرف های روباه را خواهد نوشت. انسان ها کتابش را خواهند خواند. آن را دوست خواهند داشت. آنها اهلی کردن را یاد می گیرند و تا همیشه فراموش می کنند، مسول چیزی هستند که اهلی اش کرده اند

Saturday, October 16, 2010

منت خدای را عزوجل، بیش از پیش
اگر این نفسی که فرو می رود، دیگر برنیاید
و ما را به همان "نیستی"
که نمی دانستیم "بودن" چیست
بازگرداند

Monday, October 4, 2010

آنقدر خالی شده ام از خودم
از حس زندگی
از هر چه بودن
که تعجب می کنم چطور هنوز جسمی دارم

Wednesday, September 15, 2010

گاهی آنقدر خسته می شوی از ایستادنت، از تاب آوردنت
از بودنت
که حتی نمی خواهی بنشینی
می خواهی زانو بزنی، بشکنی، بریزی
بخوابی
برای همیشه

Monday, August 16, 2010

اینکه وسط گرمای تابستون
دنبال یه تیکه آفتاب بگردی که گرمت کنه
مشکل مریضیت نیست، یه تیکه آفتاب قحط شده

Wednesday, August 4, 2010

صدای موسیقی را تا آخرین حد بلند می کنم
شاهین فریاد می کشد
صدای شکستن بغض میان صدای فریاد شنیده نمی شود