Tuesday, November 30, 2010

انگار فقط زنده مانده ام
تا دوباره و دوباره
به سرحد مرگ برسم
انگار مرگ را زندگی می کنم

Wednesday, November 3, 2010

عجیب سخت جانی
چه بد که این قدر سخت جانی
حتا وقتی فکر می کنی به جایی رسیده ای که داری می میری
که باید بمیری
که کاش بمیری
زنده می مانی و به زندگی مزخرفت ادامه می دهی
حتا وقتی همه چیز خراب شده
آنقدر خراب که در خودت هم چیزی برای تکیه زدن باقی نمانده
زنده می مانی
چقدر سگ جانی لعنتی

Tuesday, November 2, 2010

چرخیدم، چرخیدم، می چرخم، می چرخم
دور خودم
دور این هم سوال بی جواب
رفتم، آمدم، آمدم، برگشتم
می روم، می آیم، نمی روم، می آیم، فرو می روم
در خودم
سرم به دوران افتاده
حالا نمی دانم این "من" چیست؟
روح سرگردانی که قالبش را جایی گم کرده؟
جسم متحرکی که روحش را ناکجایی جاگذاشته؟

Tuesday, October 26, 2010

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته
روباه گفت: نمی توانم بات بازی کنم، هنوز اهلی ام نکرده اند آخر
اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی که پاک فراموش شده، معنیش ایجاد علاقه کردن است
.
.
.
روباه گفت: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی اش کرده ای مسولی. تو مسول گلتی
شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسول گلمم
.
.
.
روباه نمی دانست، شازده کوچولو خلبانی را ملاقات خواهد کرد. خلبان نویسنده است و تمام حرف های روباه را خواهد نوشت. انسان ها کتابش را خواهند خواند. آن را دوست خواهند داشت. آنها اهلی کردن را یاد می گیرند و تا همیشه فراموش می کنند، مسول چیزی هستند که اهلی اش کرده اند

Saturday, October 16, 2010

منت خدای را عزوجل، بیش از پیش
اگر این نفسی که فرو می رود، دیگر برنیاید
و ما را به همان "نیستی"
که نمی دانستیم "بودن" چیست
بازگرداند

Monday, October 4, 2010

آنقدر خالی شده ام از خودم
از حس زندگی
از هر چه بودن
که تعجب می کنم چطور هنوز جسمی دارم

Wednesday, September 15, 2010

گاهی آنقدر خسته می شوی از ایستادنت، از تاب آوردنت
از بودنت
که حتی نمی خواهی بنشینی
می خواهی زانو بزنی، بشکنی، بریزی
بخوابی
برای همیشه